دیشب کنار من توی تاکسی زنی همراه دختر کوچکش نشست و آرام با صدای ملایمی که بیشتر به درد عاشق و معشوق ها توی فیلم های آبکی می خورد در گوش دخترش گفت اینجا یه رستوران معرکه است! یه شب میریم اونجا شام می خوریم! و دختر کوچک خندید و زن خندید و همه اش خیلی مصنوعی بود. با خودم گفتم لابد خنده های یواش دختر بچه ایست که می خواهد به خودش بگوید بدون بابا هم به ما خوش می گذرد. و با خودم گفتم لابد خنده های تمرین شده ی زنی ست که می خواهد بگوید بدون تو هم به ما خوش می گذرد.
بعد با خودم گفتم به تو چه اصلن.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:35  توسط ماشین تحریر
|
